مساله واقعن این است؟
تا تو نباشی نمیدانم این احساسات من که مثل خوره ای به جانم افتاده و روحم را می خورد کدام قسمتش واقعی ست ...
نمی دانم یک زن چطور می تواند چشم از مادر بودن بپوشد
آیا عشق به کسی باعث این می شود؟
می شود حتا در رویاها هم تو را در آغوش نگرفت؟
اصلن می خواهی به دنیا بیایی چکار؟
مثل من گیج و سرگردان هی دور خودت بچرخی و هی به خانه اول برسی؟ یا نه گاهی حتا به خانه اول هم برنگردی و پرت شوی پایین تر؟
کاش می شد میدیدی مرا و بعد تصمیم میگرفتی خودت که لااقل جواب به سوال احتمالی ات که چرا من را به دنیا آوردید گیج ترم نکند
پدر و مادر بودن خودخواهی نیست بلکه کمالِ از خودگذشتگی است
امیدوارم غرق در جمله های پوچ و توخالی روشنفکرانه نشوی
اگر بودی اگر آمدی ، که این روزها در بودن خودم هم مرددم چه برسد بودن تو
پی نوشت: اگر این فکرها به سراغت آمد کتاب دخترپرتقالی را بخوان .
پی نوشت دو: مشخص است که حوصله ندارم دیگر؟... قربان صدقه باشد برای وقت دیگر قربان چشم هایت شوم.

مساله واقعن این است؟
