خانه دوست کجاست
سلام جان زندگی میدانم روزی جان زندگی ام می شوی حالا باز نشسته ام در اتاق خودم کوه را می بینم عزی دل کوهی که جنگل است ... هوا با اینکه تابستان است ومن میانه خوبی با این فصل گرم ندارم اما بسیار عالی و خنک است شاید مثل انشاهای مدرسه باید بگویم ملالی نیست جز دوری شما... حالا که امتحان هایم هم تمام شده و یک ترم ارشد را گذراندم میخواهم برایت بگویم که آدم گاهی از خودش بیزار میشود من دیشب فهمیدم بی شیله دوست دوستانم نیستم وقتی دوست من که بسیار هم دوستش دارم بدون اینکه من بگویم خواست کاری پرزحمت را برایم انجام دهد و تنها گفت چون دوستیم... من اما هروقت حوصله کنم دوست هستم... گفتم دوستش هم دارم اما شاید هزاربار هزار بهانه ...

