💕♥️💕دونه انارم💕♥️💕

به موقع بستری شو

عزیزکم، تا اینجای زندگی و تا جایی که من فهمیده ام هیچ زهری تلخ تر از حسادت نیست نه فقط آدم حسود  بد است، بلکه حسودی کردن صد برابر بدتر است  از آدم حسود میتوانی دوری کنی و به اصطلاح این روزهای ما(که میشود آن روزهای تو) دکمه اش را بزنی  اما خودت که حسود باشی ذره ذره درونت را میخورد، دقیقا مثل یک باتلاق است که با هر ذره ای بیشتر حسادت کردن بیشتر و بیشتر در آن فرو میروی مثل خوره وجودت را میخورد ، یک لحطه نمیگدارد آرام بگیری و تمام فکرت را باید درگیر همان مساله ی حسادتت بکنی  بله عزیزم من حسادت کرده ام، و مدتی تمام وجود نازنینم را که غرق مهربانی بود تماما غرق لجن حسادت کرده ام  برای چیزهایی که اصلا و اصل...
30 شهريور 1405

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

مادر جان سلام  رمز وبلاگ را پیدا کردم، نمیدانم چرا آدمی در این برهه از تاریخ باز هم باید رمزهایش را فراموش کند و آدمی مثل من که برای هر چیزی یک رمز متفاوت میگذارم هیچ کدام را هیچ جا ننویسم. بگذریم، حرف مهم تری دارم. یعنی در واقع مهم تریم حرف را برای گفتن آورده ام برایت.  عشق  مامان جان اینجانب مادرت امکان ندارد تا مطمین نباشد هیچ چیزی را جایی بنویسد هیچ اسمی هیچ نشانه ای از کسی در هیچ کجا . پس بدان حالا که این ها را مینویسم باورم به حرف هایم صد در صدی است .  مامان ، عشق همه ی زندگی است، جز لاینفک که نه، خود زندگی است.  مادرت هم عاشق است، بهتر بگویم در تمام عمر عاشقی کرده تما عاشق آدمی بودن اینگونه را س...
28 شهريور 1405

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

حالا که باز میخواهم برایت بنویسم این جهان بدجور آشفته است اصلا چرا تو بیایی و تکه ای از این آشفتگی ها باشی؟ اصلا چرا تو نیایی و آرامش روح و جانم باشی؟ تو شاید تافته ی جدا بافته ای باشی در این انبوه بدی ها و زشتی ها، برای خودت نه برای هیچکس دیگری ولو مادرت شاید اگر آن شاعر امروز میخواست شعر بگوید نمیگفت روزگار غریبیست نازنین احتمالا یا در زندان بود و قلم و کاغد نداشت، یا آلودگی ها سلول های خاکستری اش را نابود کرده بودند، یا دنبال نان سگ دو میزد آخرش هم به جای نازنین یک فحش آبدار از آن فحش های ناموسی منجر به قتل میداد. خب شاید بگویی روزگار او هم آنقدر بد بوده که بگوید غریب است که باید به حضور انورت برسانم "بله" ه...
28 بهمن 1403

رفیق همیشگی

وَتَوَکَّلْ عَلَى الْعَزِیزِ الرَّحِیم. (سوره ۲۶، الشعراء، آیه ۲۱۷) و بر(خداوند) پیروزمند مهربان توکل کن.🌺 خلاصه دیگه ... حواست باشه ها... 😘🎋
30 مرداد 1402

اگر خواستی بی سواد بمان

سلام عزیزِ پر انرژی و پر سر و صدای من { جان هر کس که دوست داری آرام و منزوی نباش} الان دقیقن 12 سال و چهار سال و 3 سال است که این بنده ی بخت برگشته در حال درس خواندن است ، تازه اگر یک ساله پیش دبستانی را حساب نکنیم . همین شنبه ی هفته ی پیش هم از استادِ گرانقدرش هر چه ریز و درشت بود بارش شده  فقط برای ننوشتن یک پرسشنامه ی ناقابل برای پایان نامه . لب کلام ؛ خواستم بهت بگویم که اگر دلت خواست میتوانی اصلن درس نخوانی... ولی لااقل جان مرده و زنده ات لیاقت داشته باش و یک حرفه ای را بلد باش و در آن پیشرفت کن و با آن زندگی کن ...... یک هو مدرسه را ول نکنی بعد مجبور شوم در به در توی جوب ها دنبالت بگردم.... پی نوشت: نامبرد...
17 دی 1401

مساله واقعن این است؟

تا تو نباشی نمیدانم این احساسات من که مثل خوره ای به جانم افتاده و روحم را می خورد کدام قسمتش واقعی ست ... نمی دانم یک زن چطور می تواند چشم از مادر بودن بپوشد آیا عشق به کسی باعث این می شود؟ می شود حتا در رویاها هم تو را در آغوش نگرفت؟ اصلن می خواهی به دنیا بیایی چکار؟ مثل من گیج و سرگردان هی دور خودت بچرخی و هی به خانه اول برسی؟ یا نه گاهی حتا به خانه اول هم برنگردی و پرت شوی پایین تر؟ کاش می شد میدیدی مرا و بعد تصمیم میگرفتی خودت که لااقل جواب به سوال احتمالی ات که چرا من را به دنیا آوردید گیج ترم نکند پدر و مادر بودن خودخواهی نیست بلکه کمالِ از خودگذشتگی است امیدوارم غرق در جمله های پوچ و توخالی روشنفکرانه نشوی ...
5 تير 1401

فوران

میخواهم برایت بنویسم از روز های کسل کننده زندگی اما هی مینویسم و این دکمه لعنتی بک اسپیس چشمک میزند که پاک کن هر چه نوشتی تو هم یک روز خودت میفهمی این زندگی گاهی سر ناسازگاری دارد بدجور دوست دارم زورت از همه ی روز های بد زندگی ات بیشتر باشد
25 تير 1400

زندگی

می خواهم برایت بنویسم  کرم مرطوب کننده ای که به دست هایم زده ام را چقدر دوست دارم کتابی که میخوانم را و عطر کاغذ هایش را چقدر دوست دارم بارانی که می بارد را و صدای قطره هایش را چقدر دوست دارم برایت بنویسم  چای داغی که نوشیدم را و لیوانش را چقدر دوست دارم شکلات نرم و تازه ای که حالا خوردم را چقدر دوست دارم  این گوشه ی دنجی که در اتاق دارم را  و این بالش هایم را که به آن ها تکیه داده ام را چقدر دوست دارم این درخت آلوچه با آلوچه های سبز و تپلش را چقدر دوست دارم این دنیایی که یک روز قرار است تو را داشته باشم را چقدر زیاد دوست دارم مامان جان پی نوشت : هر وقت بیست و خورده ای ساله شدی کتاب ظرافت جوجه تیغی...
14 خرداد 1400

روز مادر

کوچولوی من فردا روز مادر است  و من دارم به این فکر میکنم که اولین کادویی که قرار است تو به من بدهی چیست؟؟🤭 از حالا بدان که من عاشق کادو گرفتنم مثل همه و اینطور نیست که بگویم سلامتی ات بهترین کادوست 🙄شکمت را بیخودی برای این حرف صابون نزن و کادوهای مناسبت های مختلف را همیییییشه سروقت برایم بخر 😎 بله... مادر جان اگر وسیله خانه خریدی بدان که همان را بر سرت خواهم شکست 🙏 هوووم لواشک و کاکاییییو فراموش نشود امیدوارم خوش سلیقه باشی تا مجبور نباشم بیخودی ذوق کنم 🤕 مامانی من مادرم را از همه دنیا بیشتر دوست دارم و نمیدانم تو هم روزی مرا انقدر دوست خواهی داشت ؟؟🤔
14 بهمن 1399